تبليغاتX
بروبکس عاشق

بروبکس عاشق

شتر

شبی در خواب دیدم محرمانه

عروس تازه آوردم به خانه

بریدم رخت دامادی شبانه

چنین می گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم

شکم ها را همه معمور دیدم

به فصل عید جشن و سور دیدم

زدم فی الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها

لباس تازه پوشیده گداها

بدوش جمله از اطلس رداها

همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز حلویات رنگارنگ شیرین

ز سوهان قم و سوقات نائین

از آن نان برنجیهای قزوین

بیامد از برایم بار خانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بحلوا مسقطی می گفت پشمک

بزن بر راحت الحلقوم چشمک

بایشان باغلوا گفتا بخشمک

بود چشمک ز اطوار زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت

ز کوران و شلان کرده رعایت

بیادم آمد آندم این حکایت

که جنت می دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بچیدم هفت سین اندر شبستان

سماق و سنجد و سیب و سپستان

سپند و سیر و سبزی های بستان

زدم بر ریش خود از ذوق شانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر می رفتم منزل خان

بدیدم سفره چی میگسترد خوان

به روی میز نعتمهای الوان

گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده

خورشها را همه ناظر چشیده

قدح با آب لیمو صف کشیده

مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

یکی شامی باستعجال می خورد

یکی کو کو بعیش و حال می خورد

یکی با کارد و با چنگال می خورد

یکی هی لقمه می زد تاجرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بپای جوجه ماهی بوس میزد

فسنجان از شعف ناقوس می زد

ترک فریاد یا قدوس می زد

شده روغن ز اطرافش روانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند

چلو طعنه زده بر کوه الوند

پلو چون قله کوه دماوند

نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدل گفتم عجب کشکی خریدم

عجب بهر فقیران سفره چیدم

عجب خیری از این مشروطه دیدم

عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده ی فصل بهار است

آلاله شعله ور در کوهسار است

بنفشه جلوه گر در جویبار است

نمیدانم خبر داری تو یا نه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم

نه مشروطه نه استبداد داریم

فقط در بیستون فرهاد داریم

ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند

گرسنه نان سنگک خواب بیند

برهنه خرقه ی سنجاب بیند

مقصر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گهی قپ قپ خورد گه دانه دانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:27  توسط   | 

سلام امید وارم نظر بدهید

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 10:37  توسط   | 

بخندید

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست.

ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند.

در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 11:13  توسط   | 

پیدا کردن دوست دختر

باور کنید کار سختی نیست . البته میدونم که برای دخترها پیدا کردن دوست پسر راحت تره چون اکثر پسرها به قول معروف در این زمینه پا هستند ولی خیلی از دخترها تمایلی به دوست شدن با پسرها رو ندارن و بعضی هم به سختی با اونا دوست میشن پس برای دوست شدن به نکات زیر توجه کنید.


١- اعتماد به نفس کامل داشته باشید و با اطمینان جلو برید . از اینکه به شما جواب نه بگه نترسید .

٢-در جمع دوستانش بهش پیشنهاد دوستی ندید .چون مطمئنا جواب نه میشنوید مگه اینکه دوستان شما هم همزمان به دوستان او پیشنهاد بدن که مثلا دسته جمعی بیرون بریم و این وسط شماره ها رد و بدل بشه .

٣- هرگز هرگز برای دوستی یا پیشنهاد ازدواج دوستتون را واسطه نکنید . باور کنید خیلی از دوستهای صمیمیتون زیرابتون رو میزنن شاید باور نکنید ولی من خودم چندین مورد این رو  دیدم . از طرف دیگه هیچ دختری از یک پسر دست و پا چلفتی که عرضه یک پیشنهاد دادن رو نداره خوشش نمیاد . مطمئن باشید جواب نه میشنوید.

۴-به بخش چگونه دوست شویم که نوشته شده رجوع کنید و اگه دیدید دختری این کارها رو جلوی شما انجام میده بدونید که میخواد باهاتون دوست بشه .

۵- میتونید با یک سلام ساده شروع کنید . مثلا اگه طرف همکلاسیتونه هر روز بهش سلام کنید و سر راهش باشید . وقتی با دوستاش حرف میزنه بهش نگاه کنید بذارید بفهمه بهش توجه میکنید. برای مدتی این کار رو بکنید ولی طولش ندید .ببینید چطور مورد توجه اون قرار میگیرید

۶- به دختر مورد نظرتون نزدیک بشید و سر صحبت رو باهاش باز کنید . بهش نگید میشه وقتتون رو بگیرم این جمله رو روزی صد بار دخترها میشنوند و نسبت به این جمله حساسیت دارن بلکه در مورد مسائل عادی باهاش صحبت کنید مثلا در مورد جزوه درسی و بهش بگید چطوری میتونم اشکالاتم رو ازتون بپرسم ؟ با این سوال با یک تیر دو نشون زدید اول اینکه بهش فهموندید که یک جورایی میتونه به شما کمک کنه و دوم اینکه بهتون میگه که به من زنگ بزنید یا من به شما زنگ میزنم .

٧- اگر قرار شد شما به او زنگ بزنید حتما سر ساعت مقرر تماس بگیرید .با این کار بهش نشون میدید که وقت شناس هستید . منتظر صحبت کردن با او هستید . برایش احترام قائلید .

٨- اگر قرار شد او به شما زنگ بزنه در اون ساعت تلفن رو مشغول نکنید .

٩- در جلسه اول بحث باید کاملا معمولی و مثلا پیرامون همون مشکلات درسی باشه . پله پله برید جلو .

١٠-بعضی از دخترها اهل دوست شدن نیستند . بعضی اعتماد به نفس کافی ندارند . بعضی خانواده شان این مساله رو نمیپذیره و بعضی از دوست شدن میترسند و... پس اگر برای دوست شدن با دختری جواب رد شنیدید اصلا ناراحت نشید و این مساله رو به خودتون نگیرید برید سراغ اونایی که مایل به دوستی با شما هستند .

١١- نکته مهم اینه که یک دختر سر اینکه کدوم پسر شیک تر یا خوش تیپ تره با اون قرار نمیذاره و به دوستیش ادامه نمیده اون باید از حس مردانگی شما لذت ببره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:50  توسط   | 

http://www.snoopboys.blogfa.com                          بخندید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 19:25  توسط   | 

چگونه با یک دختر دوست شوید

پیدا کردن دوست دختر

باور کنید کار سختی نیست . البته میدونم که برای دخترها پیدا کردن دوست پسر راحت تره چون اکثر پسرها به قول معروف در این زمینه پا هستند ولی خیلی از دخترها تمایلی به دوست شدن با پسرها رو ندارن و بعضی هم به سختی با اونا دوست میشن پس برای دوست شدن به نکات زیر توجه کنید.


١- اعتماد به نفس کامل داشته باشید و با اطمینان جلو برید . از اینکه به شما جواب نه بگه نترسید .

٢-در جمع دوستانش بهش پیشنهاد دوستی ندید .چون مطمئنا جواب نه میشنوید مگه اینکه دوستان شما هم همزمان به دوستان او پیشنهاد بدن که مثلا دسته جمعی بیرون بریم و این وسط شماره ها رد و بدل بشه .

٣- هرگز هرگز برای دوستی یا پیشنهاد ازدواج دوستتون را واسطه نکنید . باور کنید خیلی از دوستهای صمیمیتون زیرابتون رو میزنن شاید باور نکنید ولی من خودم چندین مورد این رو  دیدم . از طرف دیگه هیچ دختری از یک پسر دست و پا چلفتی که عرضه یک پیشنهاد دادن رو نداره خوشش نمیاد . مطمئن باشید جواب نه میشنوید.

۴-به بخش چگونه دوست شویم که نوشته شده رجوع کنید و اگه دیدید دختری این کارها رو جلوی شما انجام میده بدونید که میخواد باهاتون دوست بشه .

۵- میتونید با یک سلام ساده شروع کنید . مثلا اگه طرف همکلاسیتونه هر روز بهش سلام کنید و سر راهش باشید . وقتی با دوستاش حرف میزنه بهش نگاه کنید بذارید بفهمه بهش توجه میکنید. برای مدتی این کار رو بکنید ولی طولش ندید .ببینید چطور مورد توجه اون قرار میگیرید

۶- به دختر مورد نظرتون نزدیک بشید و سر صحبت رو باهاش باز کنید . بهش نگید میشه وقتتون رو بگیرم این جمله رو روزی صد بار دخترها میشنوند و نسبت به این جمله حساسیت دارن بلکه در مورد مسائل عادی باهاش صحبت کنید مثلا در مورد جزوه درسی و بهش بگید چطوری میتونم اشکالاتم رو ازتون بپرسم ؟ با این سوال با یک تیر دو نشون زدید اول اینکه بهش فهموندید که یک جورایی میتونه به شما کمک کنه و دوم اینکه بهتون میگه که به من زنگ بزنید یا من به شما زنگ میزنم .

٧- اگر قرار شد شما به او زنگ بزنید حتما سر ساعت مقرر تماس بگیرید .با این کار بهش نشون میدید که وقت شناس هستید . منتظر صحبت کردن با او هستید . برایش احترام قائلید .

٨- اگر قرار شد او به شما زنگ بزنه در اون ساعت تلفن رو مشغول نکنید .

٩- در جلسه اول بحث باید کاملا معمولی و مثلا پیرامون همون مشکلات درسی باشه . پله پله برید جلو .

١٠-بعضی از دخترها اهل دوست شدن نیستند . بعضی اعتماد به نفس کافی ندارند . بعضی خانواده شان این مساله رو نمیپذیره و بعضی از دوست شدن میترسند و... پس اگر برای دوست شدن با دختری جواب رد شنیدید اصلا ناراحت نشید و این مساله رو به خودتون نگیرید برید سراغ اونایی که مایل به دوستی با شما هستند .

١١- نکته مهم اینه که یک دختر سر اینکه کدوم پسر شیک تر یا خوش تیپ تره با اون قرار نمیذاره و به دوستیش ادامه نمیده اون باید از حس مردانگی شما لذت ببره

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:25  توسط   | 

عشق سالم عشق ناسالم

عشق نا سالم:

* غرق شدن در رابطه ی عشقی


* امنیت و راحتی فقط در مطابقت با فرد مقابل دیده می شود، شدت این نیاز می تواند به عنوان اثباتی برای این عشق باشد که ممکن است به ناامنی، ترس و تنهایی بینجامد.


* روابط اجتماعی بسیار محدود، فراموش کردن علایق و دوستی های سابق خود

*حسادت، احساس مالکیت، ترس از رقابت


* شیفتگی و غرق شدن در رفتارهای فرد مقابل، ترس از ایجاد تغییر

* قدرت، حق کنترل و حاکمیت در رابطه را می دهد، سرزنش کردن به خاطر كارها و اعمال گذشته


* تلاش در تغییر شخصیت فرد مقابل و شبیه کردن او به خود

* رابطه بر اساس پندارهای بیهوده و فرار از واقعیت و مسائل ناخوشایند است

* داشتن این توقع که فرد مقابل میتواند حال و هوای شما را بهبودی بخشد و شما را نجات دهد

* هم جوشی (غرق شدن در مشکلات و احساسات فرد مقابل)

* وجود فشار و سختی روی مسئله ی سکس به خاطر ترس، عدم امنیت و نیاز به لذت فوری

* ناتوانی و درماندگی به هنگام تنهایی و جدایی

* چرخه ای از نا امیدی و درد

* گفتگوها براساس سرزش و عیبجویی کردن، تسلیم شدن یا کنترل فرد


عشق سالم:


* اولیوت دادن به خود و عقاید فردی

* راهی برای رشد کردن و پیشرفت، و علاقه به رشد و پیشرفت دیگران


* علایق جداگانه و متفاوت، دوست های جدا و حفظ روابط و دوستی های دیگر در کنار این عشق


* تشویق کردن یکدیگر به پیشرفت، اطمینان به ارزش های فردی


* اعتماد صحیح (اعتماد به فرد برای رفتار کردن به صورت طبیعی و نرمال)


* سازش و مصالحه با یکدیگرف کمک و همفکری با یکدیگر برای حل مشکلات


* در نظر گرفتن فردیت و شخصیت طرف مقابل

* واقع گرایی در همه ی جنبه های رابطه


* مراقبت و توجه به خود، حالت و وضعیت روحی و روانی هر فرد به احوالات طرف مقابل وابسته نیست


* جدایی عشقی (توجه کردن و اهمیت دادن به فرد مقابل اما در عین حال رها کردن او به حال خود)


* توانایی لذت بردن از تنهایی خود


* چرخه ای از آرامش و رضایت

* گفتگوها براساس درک متقابل، کمک و همدردی
بنا شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 22:38  توسط   | 

عاشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.


 


عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است


 


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز  روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.


 


عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 19:13  توسط   | 

نظر فراموش نشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 18:25  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 0:19  توسط   |